سکوت خط خطی
ببخشید که خیلی وقته فرصت نشده که روزنوشته هامو توی این وبلاگ بذارم ببخشید که خیلی از کامنت ها بی جواب مونده الان فقط اومدم بگم وبلاگ شعرهام با شعری جدید به روزه روی لینک زیر کلیک کنید، اینجا منتظرتونم: گریه نکن زندگیم، دنیا همیشه بد نیست درسته که این روزا، اونجوری که باید نیست گریه نکن زندگیم، گریه که مال تو نیست به خدا حافظ میگفت: گریه توو فال تو نیست حیفه که عشقمونو همینجوری ببازیم یه روز به هم میرسیم، دنیامونو میسازیم گریه نکن زندگیم، بخند بهترینم گریه نکن، نمیخوام گریه هاتو ببینم دنیای لعنتیمون لونه ی گرگه گلم ولی تو گریه نکن، خدا بزرگه گلم.... روزهای سختی در انتظارمه... سختی هایی ایمان دارم آخرش دنیامو قشنگ میکنن. راستی این وبلاگ همچنان وبلاگ دوم منه و در وبلاگ اصلیم (سکوت کاغذ) همچنان با شعرهام درخدمتم یاحق... دنیا وقتی قشنگ بود که آدما همه چیزو به گه نکشیده بودن... پس بیایید آدم نباشیم! پانوشت: به قرآن چیزی که اینجا نوشتم شعار نیست، هرچند آدما فکر میکنن هست چون دیگه به هیچی اعتماد ندارن فقط میدونم توی این دنیا کسایی که با تمام وجود دوستشون دارم انگشت شمارن... فقط میدونم این دوتا گل خوشگل، جزو همون کسایی هستن که خدا بهم هدیه داده امیدوارم دایی خوبی براشون باشم: از تحمل که گذشتم، به تحمل خوردم دردم این بود که از یار خودی گل خوردم...! سید مهدی موسوی "هیچکس رو اونقدر بالا نبرید که دیگه خودتون هم دستتون بهش نرسه" این توصیه ی یکی از دوستام بود حالا نمیدونم حرف خودش بود یا از کسی شنیده بود، یا جایی خونده بود... هرچی بود دمش گرم... کسی که یه چنین حرفی رو به دوستش بزنه، حتی با همین یک حرف، لیاقت نام مقدس "رفیق" رو پیدا میکنه ولی من میخوام با ادبیات بی ادبانه ی خودم این جمله رو بازگویی کنم: "هیچکس رو اونقدر باد نکنید که مثل بادکنک بره هوا و دیگه دستتون بهش نرسه که بادشو خالی کنید" پانوشت: دستم بشکنه که با دست خودم بعضیا زو باد کردم!!! رو سینه را چون سینه ها، هفت آب شو از کینه ها وانگه شراب عشق را پیمانه شو... پیمانه شو!! اولا که... سال نو مبارک امیدوارم توی سال جدید لحظه لحظه ی زندگیتون سرشار از آرامش و شادی باشه دوما که... خوش به حالتون که این مدت تعطیلات از دستم راحت بودید ولی من که برگشتم که... سوما که... زیاد حرف نمیزنم و فکر کنم این دو سه تا عکس گویای همه چیز باشه که تعطیلات بر من چگونه گذشت جاتون خالی در کنار دوستام لحظات خوبی داشتم: یکی به من بگه خفقان شاخ داره یا دم؟؟! کی فکرشو میکرد مردم شهر نفرین شده ی من هم... کی فکرشو میکرد همونایی که توی انتخاب 88 جشن پیروزی گرفته بودن تو چیزشون عروسی بود، امروز به یه چیزایی بدبین بشن؟ کی فکرشو میکرد همونایی که سال88 سنگ سلامت انتخابات در ایران رو به سینه میزدن، امروز بریزن توی خیابونا، به تقلب در انتخابات اعتراض کنن و باتوم بخورن و تیر بخورن و از خواسته ی خودشون کوتاه نیان؟ کی فکرشو میکرد توی شهر نفرین شده ی من، مرد بزرگی پیدا بشه که بتونه چپی و راستی رو باهم بفرسته توی خیابون تا هردو یک چیز رو فریاد بزنن؟ کی فکرشو میکرد جونقان و فارسان برای یک هدف مشترک متحد بشن؟ کی فکرشو میکرد یه روزی قلبم برای شهر نفرین شده ی خودم بتپه؟!!! ناگهان زنگ می زند تلفن، ناگهان وقت رفتنت باشد... مرد هم گریه می کند وقتی سر ِ من روی دامنت باشد بکشی دست روی تنهاییش، بکشد دست از تو و دنیات واقعا عاشق خودش باشی، واقعا عاشق تنت باشد روبرویت گلوله و باتوم، پشت سر خنجر رفیقانت توی دنیای دوست داشتنی!! بهترین دوست، دشمنت باشد دل به آبی آسمان بدهی، به همه عشق را نشان بدهی بعد، در راه دوست جان بدهی... دوستت عاشق زنت باشد! چمدانی نشسته بر دوشت، زخم هایی به قلب مغلوبت پرتگاهی به نام آزادی مقصد ِ راه آهنت باشد عشق، مکثی ست قبل بیداری... انتخابی میان جبر و جبر جام سم توی دست لرزانت، تیغ هم روی گردنت باشد خسته از «انقلاب» و «آزادی»، فندکی درمیاوری... شاید هجده «تیر» بی سرانجامی، توی سیگار «بهمنت» باشد سید مهدی موسوی یه شعر طنز از خودم، تقدیم به این روزهایتان... بیایید به هم بخندیم! تا زمانی که کاره ای بودی بید ها را به باد می دادی تو اگر فکر کار ما بودی به خودت کار یاد می دادی قار قار دلم خبر می داد که سر سفره نفت می آید مثل هر دفعه نیست این دفعه؟ پس چرا هرکه رفت، می آید؟ آنکه خود رای بود در تصمیم آمده، جان تازه میگیرد تازگی قبل از آب خوردن هم از خودش هی اجازه می گیرد! آنکه رفت و دوباره آمده است آمده جیب هاش پر بشود چن وقتی بخور، نَخور بوده باز باید بخور بخور بشود سر ما بس که شیره مالیدند خسته کردند ماست مالی را دست در دست هم دهیم به مهر ها! همین دست های خالی را...! آخرین راهمان همین شده است: مرده را زنده فرض می گیریم تا نفس هایمان هدر نرود چند سوراخ درز می گیریم! تا ابد اینچنین نخواهد ماند تا که بوده ست، اینچنین بوده ست شعر اگر رفته است سمت شعار کار من نیست، کار "محمود*" است! *کلمه ی داخل گیومه نام شاعر این شعر است (یعنی من) و هرگونه برداشت
دیگری از آن پیگرد غیرقانونی دارد سلام دوستان... دوباره برگشتم تا ثابت کنم زندگی اونقدر قشنگ هست که ارزش یک بار امتحان کردن رو داشته باشه! مثِ موی تو پریشون، مثِ حال تو خرابم تو اگه منو نمیخوای واسه چی میای تو خوابم...؟ شاید چند روزی نباشم... ....یک روز می کِـشند مرا تا ته ِ جنون یک روز می کـُشند مرا این دیوث ها... سید مهدی موسوی یه ترانه ی قدیمی از خودم که خیلی هواشو کرده بودم... هرچی خواستی اسمشو بذار ولی من که می دونم پا پس کشیدنه بی تو انگیزه ی زنده بودنم زندگی که نیست!نفس کشیدنه ... هرچی می خوام با خودم کنار بیام باز می بینم به همین سادگی نیست بعد تو همیشه یه چیزی کمه زندگی دیگه برام زندگی نیست ... دلم انگار از همیشه تنگ تره تو که رفتی غروبام قشنگ تره ... گوشه ی تنهایی اتاق من همیشه جای تو خالی می مونه همه ی دنیای بعدِ رفتنت توی حال اون حوالی می مونه ... یه دفه پرسیدی : می تونم برم؟ یه دفه گفتی که : می تونم برم! ... می تونم با رفتنت کنار بیام یکی دیگه رو جای تو جا کنم نه...! ولش کن ، جای این حرفا بذار واسه خوشبختی تو دعا کنم ... دلم انگار از همیشه تنگ تره تو که رفتی غروبام قشنگ تره... ولی باز هم دیگران باور نداشتند که او تغییر کرده باشد و با همان چشم نگاهش میکردند این حکایت بدجوری تنم رو لرزوند: ۱ـ به عذز و توبه توان رستن از عذاب خدای ولیک می نتوان از زبان مردم رست ۲ـ شکر این نعمت چگونه گزاری که بهتر از آنی که پندارندت؟!! ۳ـ چند گویی که بداندیش و حسود عیب جویان من مسکین اند؟ گه به خون ریختنم برخیزند، گه به بد خواستنم بنشینند نیک باشی و بدت گوید خلق- به که بد باشی و نیکت بینند! یادم افتاد به این سخن از امام علی(ع): ای مالک! اگر شب هنگام بنده ای را در حال گناه دیدی، صبح به آن چشم به او نگاه نکن شاید سحرگاه توبه کرده باشد! همه را بیازمودم ، ز تو خوشترم نیامد سر خُنب ها گشودم ، ز هزار خم چشیدم چه عجب که در دل من گل و یاسمن بخندد؟ ز پی ات مراد خود را دو سه روز ترک کردم دو سه روز شاهی ات را چو شدم غلام و چاکر خردم بگفت بر پر ز مسافران گردون چو پرید سوی بامت ز تنم کبوتر دل چو پی کبوتر دل به هوا شدم چو بازان برو ای تن پریشان، تو و آن دل پشیمان مولوی راستی... مشکلات بزرگ مقدمه ی ظهور مردان بزرگ اند... اشتباهات بزرگ مقدمه ی ظهور مردان بزرگ اند... همین! بابت این چند وقتی که نبودم ازتون عذرمیخوام ولی دوباره برگشتم تا با روزنوشته هام در خدمتتون باشم پس هرروز منتظرم باشید اما دوتا نکته ی مهم: اولا: وبلاگ شعرهام پس از مدتها با یک ترانه به روز شده. دعوتتون میکنم به خوندن و نقد اون در اینجا: وبلاگ ویژه ی شعر های محمود صالحی (سکوت کاغذ) دوما: مذهب عاشق ز مذهب ها جداست عاشقان را مذهب و ملت خداست! خفته خبر ندارد سر بر کنار جانان کاین شب دراز باشد در چشم پاسبانان بر عقل من بخندی گر در غمش بگریم کاین کارهای مشکل افتد به کاردانان دلداده را ملامت گفتن چه سود دارد می باید این نصیحت کردن به دلستانان دامن ز پای برگیر ای خوب روی خوش رو بگذار تا بیاید بر من جفای آنان روشن روان عاشق از تیره شب ننالد داند که روز گردد روزی شب شبانان باور مکن که من دست از دامنت بدارم شمشیر نگسلاند پیوند مهربانان چشم از تو بر نگیرم ور می کُشد رقیبم مشتاق گُل بسازد با خوی باغبانان من اختیار خود را تسلیم عشق کردم همچون زمام اُشتر بر دست ساربانان شاید که آستینت بر سر زنند سعدی تا چون مگس نگردی گِرد شِکر دهانان سعدی همین اولش بگم که بابت بدقولی هام واقعا عذر میخوام توی خونه اینترنت ندارم، برا همینم نمیتونم طبق قولی که بهتون دادم هرروز به روز باشم و از اون مهمتر مجبورم جواب کامنت ها رو دیر به دیر بدم خواهش میکنم این تاخیرها رو بر من ببخشید! بگذریم... این روزا اصلا خودمم نمیدونم تو چه حالی ام؟ اگه الان شادم، هیچ تضمینی نیست که یه ثانیه بعد هم شاد باشم! فقط هر شب دلم به این خوشه که یه روز دیگه هم گذشت... بعدش یه غم عجیب همه ی وجودمه میگیره که: چرا اینجوری گذشت؟!!! هر کسی اندر جهان مجنون لیلایی شدند ساعتی میزان آنی، ساعتی موزون این گر تو فرعون "منی" از مصر تن بیرون کنی لنگری از گنج مادون بسته ای بر پای جان یونسی دیدم نشسته بر لب دریای عشق گفت بودم اندر این دریا غذای ماهیی زین سپس ما را مگو چونی و از چون درگذر باده غمگینان خورند و ما ز می خوشدل تریم خون ما بر غم حرام و خون غم بر ما حلال باده گلگونه ست بر رخسار بیماران غم من نیم موقوف نفخ صور همچون مردگان در بهشت اِسْتَبْرَقِ سبزاست و خلخال و حریر دی منجم گفت دیدم طالعی داری تو سعد مه که باشد با مه ما کز جمال و طالعش حضرت مولانا ای قاضی شهر از تو پرکار تریم با اینهمه مستی ز تو هشیار تریم ما خون رَزان خوریم و تو خون کسان انصاف بده کدام خونخوار تریم؟! خیام مثل رویای من ملخ زده بود رفتم از شهرکرد غمگینت که به من سالهاست یخ زده بود! سید مهدی موسوی نزدیک یک هفته هست که امتحانام تموم شده، ولی یه چیزی مثل زنجیر به این شهر لعنتی بندم کرده. دنیای من خلاصه شده در یه اتاق به هم ریخته ی کوچیک، با چهار تا تخت خالی، یه قوری چای از دو سه روز پیش، یه یخچال خالی و کلی کتاب دوروبرم که حوصله ی هیچکودوم رو ندارم. شبها بیدارم و روزها خواب. دیوانه وار دور اتاق می چرخم و شعر می خونم. تنها دلخوشیم اینه که زیر آسمون شهری نفس میکشم که توش روزهای خوبی هم داشتم! خاطراتی که روزی هزار بار مثل یه فیلم کمدی از جلوی چشمم رد میشن، ولی به جای خنده، اشکهامو سرازیر میکنن. توی این روزهای سگی، نمیدونم چی تونسته منو سر پا نگه داره؟ نمیدونم چه حسی هرروز منو از اتاق میکشونه بیرون، راه میفتم تا برسم سر پل هوایی که توی راه دانشگاهه، اونجا میشینم و پشت سر هم سیگار میکشم و فکر میکنم به روزهایی که اینجا میومدم، ولی حال و هوای بهتری داشتم امروز تونستم خودمو راضی کنم که برم خونه. باید چند روز از اینجا دور باشم. باید روی این آتیشی که نمیتونم خاموشش کنم خاکستر بریزم. توی دنیایی که خیلی ها رو سنگ کرده، منی که نمیتونم مثل بقیه باشم، باید بتونم اونقدر محکم باشم که زیر آوار سنگها له نشم!
گر به سرمنزل سلمی رسی ای باد صبا چشم دارم که سلامی برسانی ز منش به ادب نافه گشایی کن از آن زلف سیاه جای دلهای عزیز است به هم برمزنش گو دلم حق وفا با خط و خالت دارد محترم دار در آن طره عنبرشکنش در مقامی که به یاد لب او می نوشند سفله آن مست که باشد خبر از خویشتنش عرض و مال از در میخانه نشاید اندوخت هر که این آب خورد رخت به دریا فکنش هر که ترسد ز ملال، انده عشقش نه حلال سر ما و قدمش یا لب ما و دهنش شعر حافظ همه بیت الغزل معرفت است آفرین بر نفس دلکش و لطف سخنش شعر از حافظ قرار بود این وبلاگ روزنوشت باشه ولی توی این روزای گهی که دارم سگ دو میزنم تا از خودم فرار کرده باشم، شاید چند روزی نتونم به قولم عمل کنم شایدم همین فردا برگردم هرچند فکر نمیکنم کسی هم منتظر برگشتنم باشه! من می روم که ماندنم از جنس مردن است اینجا نهایت هنرم غصه خوردن است دیگر نفس.. نفس... نفسم بند آمده... یا هو قمار نیست عشق که برای پایان آن حتما برنده ای ای لازم باشد می توانیم هر دو با هم ببازیم!!! ترس بهانه ای ست... آهوها گریختن را دوست دارند! اصغر عظیمی مهر شروع میکنم به پیام نوشتن. میخوام برای آخرین بار، آخرین برگمو رو کنم... درست وقتی تموم شد، میفهمم که نمیتونم بفرستمش، یادم میفته قسم خوردم که دیگه... گوشیمو پرت میکنم یه گوشه، بغضمو قورت میدم، میرم سراغ دفتر شعرم بازش که میکنم چشمم میفته به یه شعر نیمه تموم از چند روز پیش: با زخم های روی تنم حرف می زنی خون میچکد.. چکد... چکد از دست های تو دستم کشیده می شد و دستم نمی رسید رد می شد از کنار تنم ردپای تو *** چشمم به راه مانده و راهی نمانده است این روز ها فقط به خودم فکر می کنم خوابیده ام کنار تن خسته ای که نیست دارم به این گُهی که شدم فکر می کنم دارم به این گُهی که شدم.... میترسم این شعرو تموم کنم میترسم با تموم کردن این شعر تموم بشم دفترمو پرت میکنم یه گوشه و....






چو فرو شدم به دریا ، چو تو گوهرم نیامد
چو شراب سرکش تو به لب و سرم نیامد
که سمن بری ، لطیفی چو تو در برم نیامد
چه مراد ماند زان پس که میسّرم نیاند؟
به جهان نماند شاهی که چو چاکرم نیامد
چه شکسته پا نشستی که مسافرم نیامد
به فغان شدم چو بلبل که کبوترم نیامد
چه همای ماند و عنقا که برابرم نیامد ؟
که ز هر دو تا نرستم، دل دیگرم نیامد .
خون انگوری نخورده، باده شان هم خون خویش
عارفان لیلای خویش و دم به دم مجنون خویش
بعد از این میزان خود شو تا شوی موزون خویش
در درون حالی ببینی موسی و هارون خویش
تا فروتر می روی هر روز با قارون خویش
گفتمش چونی؟ جوابم داد بر قانون خویش
پس چو حرف نون خمیدم تا شدم ذوالنون خویش
چون ز چونی دم زند آن کس که شد بی چون خویش؟!
رو به محبوسان غم ده ساقیا افیون خویش
هر غمی کو گرد ما گردید، شد در خون خویش
ما خوش از رنگ خودیم و چهره گلگون خویش
هر زمانم عشق جانی می دهد ز افسون خویش
عشق نقدم می دهد از اطلس و اکسون خویش
گفتمش آری ولیک از ماه روزافزون خویش
نحس اکبر سعد اکبر گشت بر گردون خویش
| Design By : Night Skin |

